درباره من


من اینجا بس دلم تنگ است ...
و هر سازی که می بینم،
بد اهنگ است...
بیا ره توشه برداریم
و قدم در راه بی بازگشت
بگذاریم
و ببینیم اسمان هر کجا ،
ایا همین رنگ است ؟


ا

منوی اصلی

لینک های روزانه

آخرین نوشته ها

دوستان من

موضوعات

آرشیو وبلاگ

امکانات

در استانه سی سالگی
سی سالگی سنی است مثل هر سن دبگری مثل بیست مثل چهل و دو مثل مثل شصت و چهار یا هر سن دبگری...که فقط و فقط یک بار اتفاق می افتد ولی تفاوت دیدگاهی که به تعداد ادمها وجود دارد سی سالگی هرکسی را متفاوت می کند وقتی بیست سالم بود مطمین یودم که سی سالگی سنی است که باید همه پله ها طی شده  باشد اما این روزها که در استانه سی سالگیم  هنوز هم خواب میبینم کیفم را در  مدرسه جا  گذاشته ام....

 در گذشته ها یی که گذشت فکر می کردم:

+ درس و تحصیلات  بهترین کاری است که یرای اینده ساری می توانم انجام دهم برای همین در بدترین شرایط ممکن هم در س خواندم (این بزرگترین اشتباه زندگیم بود)

این عقیده تمام زندگی من را  در بر گرفت و شکستهای فراوانی متحمل شدم

+اگر اینجا کاشف یه عمل نمی امد از اموخته هابم یهتر میگفتم....

اموختم که خوبی به دیگران(قدر نشناس)  خوب نیست و ادم های خوب یابد تاوان خوبیشان را بدترین شکل ممکن پس دهند

( این بدترین درسی بود که زندگی به من داد)

+ که اگر جایی پول بدرد نخورد و کارایی نداشت حتمن یابد زودتر می امده .

+ هر کاری یابد سر وقت خودش انجام شود و گرنه  به نسیت تاخیری که دارد بی ارزش می شود

+به جز درس و تحصیلات باید هنرهای دیگری یاد گرفت چرا درجامعه امروزی ما سواد و تحصیلات ملاکی برای موفقیت و خوشبختی نیست

+ هیچکسی برای کمک در راه رسیدن به خواسته ها وجود ندارد و هر که چه هست ادم است و خدا

+اگر خدا نخواهد نمی شود که نمی شود فقط نمی دانم چرا نمی خواهد....

+در سرنوشت ادمها عوامل بسیاری دخبل است گاهی سرنوشت ارثیه است

+ تنها چیزی که پایدار مانده است از گذشته تا امروز تا همبشه خانواده خوبی است که دارم و در بدتربن روزهای زندگی همواره در کنار من بوده اند.

+ خیلی دوست داشتم در زندگیم اتفاقی می افتاد شبیه معجزه و میتوانستم همانی شوم که بیست سالگی هایم فکر میکردم....

+..........

 

 



نـوشــته شده در: دوشنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۴ | 16:45 | به قلم: سمیه |



 

دریغا نیست همدردی موافق که بر بخت بدم خوش خوش بموید/

 

+البته راضی به دردمند بودن کسی هم نیستم//



نـوشــته شده در: شنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۹۴ | 23:56 | به قلم: سمیه |



 

چون میگذرد غمی نبست....

 

با ارزوی سلامتی برای همه سال نو مبارک

 

صندلی لهستانی

ایالت خودمختار روانی ها



نـوشــته شده در: یکشنبه دوم فروردین ۱۳۹۴ | 15:23 | به قلم: سمیه |



رفت....

بدون خداحافظی هم رفت



نـوشــته شده در: پنجشنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۳ | 21:4 | به قلم: سمیه |



دلتنگی

باور نکن تنهاییت را من در تو پنهانم تو در من

از من به من نزدیکتر تو از تو به تو نزدیکتر من

باور نکن تنهاییت را تا یک دل و یک درد داریم

تا در عبور از کوچهء عشق بر دوش هم سر میگذاریم

دل تاب تنهایی ندارد باور نکن تنهاییت را

هرجای این دنیا که باشی من باتوام تنهای تنها

من با توام هرجا که هستی حتی اگر با هم نباشیم

حتی اگر یک لحظه یک روز با هم در این عالم نباشیم

این خانه را بگذار و بگذر با من بیا تا کعبه دل

باور نکن تنهاییت را من باتوام منزل به منزل



نـوشــته شده در: شنبه بیست و دوم آذر ۱۳۹۳ | 17:28 | به قلم: سمیه |



داداشی
               وقتی باران می آید

دستانت را باز کن و به اندازه ی قطره هایی که گرفتی

            من را دوست داشته باش

و من هم به اندازه ی قطره هایی که نگرفتی

                نو را دوست دارم دوست دارم م م م م م م م م م م م  ممم

+ به افتخار بهتربن برادر دنیا که اتفاقی وبلاگ منو پیدا کرده

اونم به این خاطر که یکی از اشعارشو تو وبلاگ من دیده...

 

+ امیدوارم بازم بیاد و اینجا رو بخونه....

 

 



نـوشــته شده در: چهارشنبه پنجم آذر ۱۳۹۳ | 21:50 | به قلم: سمیه |



...

اری این پنجره بگشای

که صبح می درخشد از پس این پرده تار....



نـوشــته شده در: شنبه پانزدهم شهریور ۱۳۹۳ | 11:57 | به قلم: سمیه |



بر مرکب چوبینم از کوچ نمی مانم

هم ساعت میدان چه بر دایره می رانم

بی حوصله بی رویا دریاچه اندوهم

تکفین جلگه و جنگل سوگواری کوهم

اه ای من جان خسته

عصیان فرو خفته ،انفجار پنهان و افسانه ناگفته

امروز که دلتنگم...

نا گهانه طغیان کن ، شهر بهت و بهتان را به حادثه مهمان کن.....

 

آاخرش یه شب ، ماه می‌آد بیرون
از سر اون کوه ، بالای دره ، روی این میدون ، رد می‌شه خندون



نـوشــته شده در: یکشنبه پانزدهم تیر ۱۳۹۳ | 20:34 | به قلم: سمیه |



دلتنگی
 

امروز چه دلتنگم

خاکستریم انگار

هم خاطره زنبق یک لحظه پس از باران

امروز چه دلتنگم

از جنس تکاپوی مصنوعیه فواره بر حاشیه تکرار...



نـوشــته شده در: پنجشنبه پنجم تیر ۱۳۹۳ | 19:57 | به قلم: سمیه |




کاش می شد  دست اتفاق را گرفت تا نیفتد



نـوشــته شده در: سه شنبه نهم اردیبهشت ۱۳۹۳ | 12:0 | به قلم: سمیه |




باورم نیست....



نـوشــته شده در: یکشنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۹۳ | 13:38 | به قلم: سمیه |




هوا بس ناجوانمردانه سرد است.....



نـوشــته شده در: سه شنبه دهم دی ۱۳۹۲ | 22:28 | به قلم: سمیه |




آدمی که با سایه خود دردل می کند

چه رنجی می کشد وقتی که هوا  بارانیست ....



نـوشــته شده در: پنجشنبه شانزدهم آبان ۱۳۹۲ | 22:31 | به قلم: سمیه |



به حباب نگران لب یک رود قسم...

غصه هم خواهد رفت...

انچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند.



نـوشــته شده در: چهارشنبه هشتم آبان ۱۳۹۲ | 18:18 | به قلم: سمیه |



مهر ماه
اولین روز دبستان باز گرد

شادی ان روزهایم بازگرد

ای خاطرات کودکی سوار بر اسیهای چویکی ...

درسهای روز اول ساده بود

اب را سارا به بابا داده  بود

هم کلاسی های من یادم کنید

باز هم در کوچه ها فریادم کنید

کاش هرگز زنگ تفریحی نبود

جمع بودن بود و تفریقی نبود

ای دبستانی ترین احساس من بازگرد

ان مشق ها را خط بزن.

پاییز همه زیبا



نـوشــته شده در: دوشنبه یکم مهر ۱۳۹۲ | 22:26 | به قلم: سمیه |