درباره من


من اینجا بس دلم تنگ است ...
و هر سازی که می بینم،
بد اهنگ است...
بیا ره توشه برداریم
و قدم در راه بی بازگشت
بگذاریم
و ببینیم اسمان هر کجا ،
ایا همین رنگ است ؟


ا

منوی اصلی

لینک های روزانه

آخرین نوشته ها

دوستان من

موضوعات

آرشیو وبلاگ

امکانات

اخر هفته و اینهمه شلوغی 

اینهمه بی حوصلگی....

 

 



نـوشــته شده در: جمعه سیزدهم شهریور ۱۳۹۴ | 13:14 | به قلم: سمیه |



به یاد دبیرستان
دبیرستانی که من دانش اموزش بودم

با اینکه تو بهترین منطقه شهری بود

ولی مدرسه شارلاتانا بود همه جور

دانش اموز داشت...

یادمه یه همکلاسی داشتیم که  سر دسته

رقاصه های کلاس و نوازنده و خواننده ی

انواع ترانه ها بود.

بعد از سالهای بسیار چند وقت پیش

همین استاد یکه تاز

عرصه ی رقص و اواز رو دیدم...

سرکار خانم کارمند رسمی بانک ملی بود..

هنوزم بندری رقصیدناش ر وبیاد دارم.

 

 



نـوشــته شده در: یکشنبه هشتم شهریور ۱۳۹۴ | 23:40 | به قلم: سمیه |



این چند روزه

خیلی روزای بدی بودن..



نـوشــته شده در: شنبه هفتم شهریور ۱۳۹۴ | 0:17 | به قلم: سمیه |



دور دستها
دلم بابونه و باران
دلم يك دشت بي پايان
دلم يك هم سُرايي با صداي آب
دلم انگيزه مي خواهد
دلم رفتن ،
دلم تغيير مي خواهد
دلم دريا ،
دلم يك ساحل از شنهاي سَرگردان
دلم باد و هوايِ ابري و موجِ خروشان و منِ بنشسته در ساحل،
دلم يك خواب مي خواهد
دلم شوقي به يك رويا ... دلم پرواز ميخواهد.....
هواي خشك و بي باران
عبوس و داغ و بي پايان
من و تاريكي و ماتم
تمام روح من آزرده از تكرار بي سامان
دلم ذوقي به يك لبخند
دلم شوقي به يك ترفند
دلم يك جرعه از عطر اقاقي ، نرگس و پونه
دلم تغيير بي برگشت ميخواهد
دلم، دل كندن و رفتن
از اين كوي و از اين برزن
دلم اميــــــــــــــــــد
ميــــخواهـــــــــــــد



نـوشــته شده در: جمعه ششم شهریور ۱۳۹۴ | 1:5 | به قلم: سمیه |



خدایا 

دست به طلا هم که زدیم خاک شد..



نـوشــته شده در: پنجشنبه پنجم شهریور ۱۳۹۴ | 23:23 | به قلم: سمیه |



گذر زمان
 

امروز سه سال گذشت از روزی که بهترین اتفاق زندگی ما در اون رقم خورد.

گذر زمان...

+ سه سال زمان بسیار کوتاهیه که سرنوشت

  بهترین خاطره ادم رو  به بدترین و تلخ ترین روزها تبدیل کنه

+ خدایا این قرار ما نبود

 



نـوشــته شده در: دوشنبه دوم شهریور ۱۳۹۴ | 22:51 | به قلم: سمیه |



 

دلم برای گذر این ایام تنگ می شود



نـوشــته شده در: شنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۴ | 1:28 | به قلم: سمیه |



تو این دنیای نابرابر  و بی عدالت

که خیلی از حرفها گفتنی نیست

اب دادن به 

گلهای حسن یوسف گوشه حیاط 

گاهی ارامش میاره...



نـوشــته شده در: جمعه سی ام مرداد ۱۳۹۴ | 16:10 | به قلم: سمیه |



 

 

مرا دوست داشته باش

به سان گذر از خیابان

اول به من نگاه کن

بعد به من نگاه کن

دوباره به من نگاه کن

 

 



نـوشــته شده در: چهارشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۴ | 1:52 | به قلم: سمیه |



 

اه از گذر بیهوده عمر..



نـوشــته شده در: دوشنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۹۴ | 6:17 | به قلم: سمیه |



یا صاحب صبر

نـوشــته شده در: یکشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۴ | 0:47 | به قلم: سمیه |



خاطره
ماهی شد و دریا رفت...



نـوشــته شده در: جمعه بیست و سوم مرداد ۱۳۹۴ | 23:52 | به قلم: سمیه |



 

من‌ هم مریض بودم...

هم مریض پرست...

هیچ کدوم خوب نیست.



نـوشــته شده در: جمعه بیست و سوم مرداد ۱۳۹۴ | 14:57 | به قلم: سمیه |



تکرار اخر
 

بازم یه تجربه ی بد



نـوشــته شده در: پنجشنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۴ | 0:39 | به قلم: سمیه |



خاطره
من و

عصر تابستانی

 درس خواندن و چای داغ

من و خاطرات قدیمی



نـوشــته شده در: سه شنبه بیستم مرداد ۱۳۹۴ | 18:12 | به قلم: سمیه |